
تو ایستگاه ژاندارمری ، اتوبوس را نگه داشتند. شک کرده بودند. چهارده تا طلبه باxa0یک بلیت سری . افسر ژاندارمری آمد بالا . دو تا از بچه ها را صدا زد پایین. بلیتxa0خواست ، راننده می گفت« این ها بلیت دارن، بدو...
ادامه مطلب
xa0یه موتور گازی داشت که هر روز صبح وعصر سوارش میشد و باهاشxa0میومد مدرسه و برمیگشت.یه روز عصرکه پشت همین موتور نشسته بود و میرفت ؛ رسید به چراغ قرمز.ترمز زد و ایستاد یه نگاهxa0به دوروبرش کرد ......
ادامه مطلب
کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم...
ادامه مطلب
خاطره ای از زندگی : شهید سید محمد تقی مجتهد زادهxa0 سال اول دبیرستان بود ... صبح که میشد ، همکلاسیهایش می آمدند دنبالش و با هم میرفتند دبیرستان ......
ادامه مطلب
اگر 1 نفر 2 هزار تومن بهمون قرض بده تا عمر داریم خودمونو مدیونش میدونیم اما شهدا ......
ادامه مطلب